خرید بک لینک

تنهایی مزخرفی حس میکنم.

اما قیافه متکبرها و احمق ها را به خودم گرفته ام و میگویم من توان تنها ماندن را داشتم. من هرگز برای این فقدان انسانی را قربانی نکردم.

اما گاهی تنهایی از مرز جنون میگذرد. آدم کلافه میشود. نه میتواند با کسی حرف بزند، نه کسی را در پیش دارد، نه قوت فعالیت و تحرک بدنی دارد و نه حال و حواس کتاب خواندن و نوشتن. چنین انسانی باید گوشه ای کز کند و بگندد. آنقدر هم راحت نیست که بمیرد. باید فقط بگندد...

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

خوشحالم. دیشب خواب خوبی داشتم. فکر کنم قرار است بیست سالگی بمیرم!

خواب دیدم در یک فضای غریب و ناآشنا هستم و دور تا دور این کشته شده را بته جقه فراگرفته بود. نمیدانم چطور توضیح بدهم ولی حتی عجیب بودن خواب هم دلچسب بود. آخر من عاشق بته جقه هستم. بعد هم از خواب بیدار شدم و تا دقایقی حال خوبی داشتم.

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

بی تو ماندن چه غمی دارد...

امیدوارم این غم را درک کنی. اشکهایم را، نوشته هایم را و سکندری خوردن هایم را درک کنی...همچنین مردمی که پشت چراغ های قرمز به من فحش میدهند را...

من بی تو حال مردن هم ندارم...

+مولانا میفرماید:

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر...

+شب بخیر

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

دستشو کشید روی سبیل های بلند نیچه ای اش و گفت: امسال با این درس می سوزونمتون! چهارچشمی حواسم بهتون هست درس بخونید... گفتم استاد مولانا نیز می فرماید: حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم، پخته شدم، سوختم خنده ای عصبی کرد و با دستهایش به جان سبیل هایش افتاد. سپس دستان کلفت و گچی شده اش را بالا برد و به نشانه شهادت گفت: این پسر مرواریده... +به خاطر تعطیلی ها دو هفته قراره استاد رو نبینم. خ

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16


خواب برادر مرگ است.

کاش میمردم!



برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

گل: من چیکار میتونم بکنم؟


+البته اگر من گل باشم و توهمات بر خیالاتم حاکم نباشد...

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

این مدت هرچه سعی کردم با کسی صحبت کنم نتوانستم. همه دلتنگند و با هیچکس میل سخنشان نیست. مد شده است! تصمیم گرفتم خاموش باشم و عجالتا زهرمار در دهانم مزه مزه کنم. گمانم مقدمات جنون فراهم شده است... +بی خواب بودیم وقتی مد نبود. انگار همه به لطف سیگنال های وطنی این روزها بی خواب هستند. یکی باید بره جای این آقایون افساردریده دندان خراب داد بزند: از خواب بریدگانیم!!! انگار نه انگار که عمریست در خوابند و

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

عجیب است، اگر نگویید دیوانه شده ام. چند شب پیش تا صبح طبق عادت مالوف بیدار بودم و به چیزهای مختلف فکر میکردم. ناگهان یک سوسک بزرگ از زیر بخاری بیرون آمد و به من نزدیک شد. بلند شدم و میخواستم او را بکشم اما به سرعت زیر بخاری برگشت. با خودم فکر کردم چرا میخواهم او را بکشم؟ عجالتا او تنها موجودی است که در کنار من است و از سرما به آنجا پناه برده است. چند دقیقه بعد دوباره بیرون آمد و من او را نگاه کردم

برچسب: نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

چند ساعت دیگر قرار هست معلم ادبیات را ببینم. خیلی ذوق دارم. درس را کامل یاد گرفتم و همه نکته ها در ذهنم آماده باش اند.راستش دلم میخواهد به زندگی برگردم. من در این مدت هرطور توانستم نشانه ای برای تو گذاشتم اما انگار آن نشانه ها به تو نرسیده است. مطمئنم این نیست که نخواهی کمکم کنی. حکما من نتوانسته ام...لابد من لیاقت تو را نداشته ام. در زندگی هرچه را دوست داشتم نماند و رفت... این مدت من گوشه این اتا

برچسب: بیقراری, نویسنده: یلدا حسنی تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 8:16

صفحه بندی